تبليغاتX
 و خداوند عشق را آفريد...

چقدر سخته...

 

تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و

 

به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده

 

زل بزني و...

 

به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي

 

حس کني هنوزم ديوونشي و...

 

دوستش داري.

 

چقدر سخته...

 

که دلت بخواد

 

سرتو باز به ديواري تکيه بدي که

 

يه بار زير آوار غرورش...

 

همه ي وجودت له شده.

 

چقدر سخته...

 

که تو خيالاتت...

 

ساعت ها باهاش حرف بزني

 

ولي وقتي ديديش هيچي نتوني بگي

 

بجز سلام. 

 

چقدر سخته...

 

که وقتي پشتت بهشه

 

دونه هاي اشک...

 

گونه های تو رو خيس کنه

 

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...

 

عاشقشی؟

 

پس گوش كن !

 

بدون عاشق به اميد عشقش زندست .

 

بدون يه عاشق...

 

عاشق كشي بلد نيست .

 

بدون يه عاشق هرگز دروغ نميگه

 

مخصوصاً به عشقش .

 

بدون اگه به كسي دروغ گفتي

 

كه پيش از اون تو زندگي پيش چشماش مرده باشه ...!

 

اگه عشقت رو دوست داري

 

هرگز به اون قول نده.

 

خجالت و غرور رو بذار كنار

 

اگه دوسش داري بهش بگو

 

به ساده ترين شكلي كه بلدي

 

يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري

 

كسي مي تونه به پاي عشق بميره

 

يعني اون رو كشتي .

+ نوشته شده در 86/10/22ساعت 14:45 توسط * *•. ღنگـــــارღ.•* * |


پيداست هنوز شقايق نشدي ...

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني ...

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است ...

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...

پاييز بهاريست که عاشق شده است

  

 

+ نوشته شده در 86/10/11ساعت 12:37 توسط * *•. ღنگـــــارღ.•* * |


شانه هايت را براي با تو بودن

                     

                       دوست دارم

              

             تنهايي را براي به ياد تو بودن   

 

                              

                                                  دوست دارم

+ نوشته شده در 86/10/07ساعت 15:22 توسط * *•. ღنگـــــارღ.•* * |


چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

+ نوشته شده در 86/10/01ساعت 13:46 توسط * *•. ღنگـــــارღ.•* * |