اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد
كاش... كاش... كاش...
دوست دارم
شب را دوست دارم بخاطر تاريکی...
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...
تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...
چشمانت را دوست دارم
بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت
این شعر رو از سمانه جونم قرض گرفتم من خیلی دوسش دارم.
از لطف همه شما ممنونم.
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند
پرنده کوچکی که نمی دانم نامش چيست
حروف نام تو را
بر کتابم می ريزد
آفتاب
به شکل پرنده ای از مس
گرد صدايم
بال می ريزد
و من می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است
اما من
دلتنگ توام
شعر می نويسم
و واژه هايم را کنار می زنم
که تو را ببينم
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره <ྠǘ걈춬瘡婐αỐα>
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
![]()
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
مهربانی را در دست کودکی دیدم که آبنباتش را در دریای شور انداخت تا شیرین شود.


انسانیت روح خداوند است در زمین.در اعماق روح، شوقی است که انسان را از دیده به نادیده ، و به سوی فلسفه و ملکوت سوق می دهد. جبران خلیل جبران
این اتفاق منو خیلی خوشحال کرد و به همین دلیل یه عکس خوشگل میذارم.
عاشق تر از این بودم
اگر عطر نفسهات ...
در لحظه ی بی هم نفسی
هم نفسم بود
چقدر سخته...
تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و
به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده
زل بزني و...
به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي
حس کني هنوزم ديوونشي و...
دوستش داري.
چقدر سخته...
که دلت بخواد
سرتو باز به ديواري تکيه بدي که
يه بار زير آوار غرورش...
همه ي وجودت له شده.
چقدر سخته...
که تو خيالاتت...
ساعت ها باهاش حرف بزني
ولي وقتي ديديش هيچي نتوني بگي
بجز سلام.
چقدر سخته...
که وقتي پشتت بهشه
دونه هاي اشک...
گونه های تو رو خيس کنه
اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...
عاشقشی؟
پس گوش كن !
بدون عاشق به اميد عشقش زندست .
بدون يه عاشق...
عاشق كشي بلد نيست .
بدون يه عاشق هرگز دروغ نميگه
مخصوصاً به عشقش .
بدون اگه به كسي دروغ گفتي
كه پيش از اون تو زندگي پيش چشماش مرده باشه ...!
اگه عشقت رو دوست داري
هرگز به اون قول نده.
خجالت و غرور رو بذار كنار
اگه دوسش داري بهش بگو
به ساده ترين شكلي كه بلدي
يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري
كسي مي تونه به پاي عشق بميره
يعني اون رو كشتي .
پيداست هنوز شقايق نشدي ...
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني ...
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است ...
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...
پاييز بهاريست که عاشق شده است
شانه هايت را براي با تو بودن
دوست دارم
تنهايي را براي به ياد تو بودن
دوست دارم
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش میکنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟



